چون قرار بود که یکی از خواهرام بیان و بخریم ولی همینجوری از چند تا مغازه دیدن کردیم و قیمت گرفتیم...وای که قیمتا چقدر سرسام آوره...هرکی هم برای خودش قیمتی میده... خلاصه به طور اتفاقی وارد مغازه ای شدیم...صاحبش خیلی آدم منصف و خوبی بود... ما هم دیدیم هم سرش خلوت شده(ساعت 10 شب)...هم قیمتاش مناسبه و هم وارد یه مغازه پخش شده بودیم... بابام یه مبلغی را چند وقت پیش بهم داده که خرید کنیم...دستش درد نکنه بدبخت پدر زنا...هم باید جهاز بدن هم سیسمونی... سرویس کریر و رووک و کالسکه و کیف همراش + سرویس لحاف تشک +سرویس حوله+گهواره و یه اسباب بازی گرفتیم... خرید سیسمونی خیلی شیرین تر از خرید جهازه... دیگه لباس و شیشه شیر و اینا را گذاشتم که با خواهرم بیام که تجربه داره با دریا تو مغازه اجناسو نگاه میکردیم و یواشی میخندیدیم... دریا اومده بود بالای سر ویترین لباس شرت دخترونه...کلی ذوق کرده بود و میگفت بیا نگاشون کن... دیشب دلمون خواست نی نی زودی بیاد خونه آرزو میکنم خدا به هر خانواده ای که طعم فرزند را نچشیده این نعمت الهی را بده.آااااامییییییین
صبحی با دریا داشتم میرفتم دانشگاه بهش میگم...مهمونمون واسه مرداد بلیت داره...یهو با تعجب نگام میکنه که مهمونمون کیه...منم میزنم زیر خنده...نی نی دیگه امروز جلسه آخر کلاسم بود...بچه ها ارائه داشتند...نمیدونم این نی نی چش شده که همش داره تکون میخوره...آروم و قرار نداره...سر کلاس کلی وول خورد...منم وقتی وول میخوره خندم میگیره... مثلا نشستم...یهو یه نفر از داخل شکم یه لگدی میزنه به پهلوت که آخت بلند میشه... سر راه میرم خونه خواهرم...اونجا هم همش تکون میخوره...مشابه اینکه یه موجود زنده ای را کردی تو گونی و درشو بستی...تصور کنید اون موجود که تو گونی تکون میخوره، گونیه چطور میشه...(با اغراق) خواهرم میگه انگار موج مکزیکیه!!! بعد میگه شاید انگشتشو از دهنش در آورده بیقرار شده....انگشتشو بذار تو دهنش آروم بشه!!!...(پست قبل) میام خونه...ناهار نمیخورم تا دریا بیاد...چشمم افتاد به پفک حلقه ای...هی رفتم سراغش...برگشتم....رفتم....برگشتم... به خاطر نی نی از هوای نفسم گذشتم و نخوردم... عوضش رفتم سراغ میوه دون یخچال!!! دریا زنگ زده میگه کلاس چطور بود...میگم خوب بود...ترم آینده مهرماه هست...نی نی را بدم کی و برم دانشگاه...؟؟؟؟؟؟البته کلاس کم دارما اگه جور شد تو آنتراک کلاس....دریا نی نی را میاره شیرشو میدم و میبرتش...
نی نیمون انگشتش تو دهنش بود داشت انگشت میمکید. با دکتر و دریا کلی خندیدیم... از حالا فکرم مشغول شده چطور انگشت مکیدنو ترکش بدم!!!! دکتر یواش بهمون گفت قدر بدونید که بچه سالمه...خانم قبلی برای پنجین بار که بچش سقط شده بود اومده بود سونوگرافی که اینم سقط میشه...بعد میگفت حاضرم همه درآمد امشبو بدم که این خانم بچش بمونه... دکترش خیلی سرشناسه... به دکتر گفتم سالم سالمه؟ گفت...مثل دسته گله... بعد گفت دسته گل تا حالا دیدی؟ الان ببین گفتم آره دیدم...پشت سرتونه دکتر سرشو چرخوند ببینه کی میگم دریا پشت سرش بود گفت باریکلا باریکلا...چه عقیده ای...چه احترامی...دریا هم کلی برا خودش کیف کرده بود قابل توجه که دکتر سونوگرافی آقا بود.
سومين سالگرد نامزديمون همچين روزي...دريا و خونوادش كه براي چندمين بار به يزد ميومدند براي خواستگاري...مثل ديشبي جواب بله را شنيدند...من رو دريا شناخت كامل داشتم...شرط اصليمم اين بود كه تو يزد زندگي كنيم...فردا صبح زود (مثل امروز صبحي) رفتيم آزمايش خون... عصر جواب آزمايش را گرفتيم...يه خريد بازار كوچولو مخصوص نامزدي برام كردند...2تا النگو و يه حلقه و پارچه و شال و... ما هم براي دريا يه حلقه و سكه كامل گرفتيم... شب هم مراسم نامزدي ساده اي برگزار كرديم...دريا كيك و گل قشنگي گرفته بود... مامانش اينا خريدارو كادو كردند و با تشريفات آوردند... البته نامزدي بودا....نه عقد...يعني نامحرم بوديم...من قبول نكردم كه عقد باشيم...دوست داشتم عقد و عروسي باهم باشه بعد نامزد بوديم تا 6 و 14 آذر 1388 كه عروسيمون تو يزد و شيراز بود. 3 روز قبلش رفتيم محضر و محرم شديم...بعد خريد بازار انجام شد : خريدهايي كه واسه من كردند:حلقه-سرويس-كفش و چمدون و حوله و لوازم آرايش و پيراهن براي پاتختي و حنابندون و عروسي و ... خريدهايي كه ما كرديم واسه دريا:حلقه پلاتين-كت و شلوار و پيراهن براي 2 تا عروسي و كفش و سامسونت و سه شوار و ريش تراش و ... و بعد هم 6 آذر عروسي تو يزد بود كه سفره عقد خوشكلي هم سفارش داده بوديم...هم عقد بود هم عروسي بعد چند روز بعدش رفتيم شيراز و 13 آذر حنابندون بود و 14 اذر هم عروسي 6آذر:عيد قربان بود 14آذر: عيد غدير بود يادش بخير...چه زود گذشت...اي كاش عمرامون اينقدر مثل برق و باد نميرفت... اميدوارم حال و روزگار همه دوستاي وبلاگيم خوب باشه من و ني ني هم خوبيم خدا را شكر هفته ديگه ميرم تو 7 ماهگي من به همه وبلاگ هايي كه قبلا سر ميزدم ميآم و ميخونمتون...فقط نظر نميگذارم... بسيار تنبل شدم...حس و حوصله هيچ كاري ندارم(چشمم نزنيدا) تكون هاي ني ني خيلي زياد شده...از رو لباس هم محسوسه...مخصوصا وقتي چيز سرد ميخورم... روزانه سعي ميكنم مواد غذايي مقوي به بدنم برسونم...روزي نيم ليتر شير را هم حتما مينوشم...از موبايل هم زياد استفاده نميكنم... هركي ميبينتم ميگه زياد تغييري نكردي... به شدت گرمايي شدم...قبلا اينطوري نبودم...هنوز هوس هندونه دارم شديد...ديگه همه ميدونند...هر مهموني كه ميرم واسم هندونه ميارن اول...اشتهام هم نسبت به گذشته بيشتر شده...مثلا نشسته ام ...يهو به شدت ضعف ميكنم و بايد يه چيزي بخورم... دانشگاه هم ميرم ...هرچند كم...ولي آخراشه ديگه روز معلم دانشجوهام خيلي سورپرايزم كردند...با شيريني و گل و...ياد دوره دبستانم افتادم... شبها را زياد خوب نميخوابم و مدام بيدار ميشم...همه سوره هاي قرآن(به جز سجده واجبها) را ريختم تو ام پي تيري پلير و شبها موقع خواب گوش ميدم... واقعا اين 9 ماه انتظاره براي خودش...هم شيرينه و هم طاقت فرسا... دارم ثانيه شماري ميكنم كه ني نيم را ببينم... تا الان كه سعي كردم اعمال هر ماه و ذكرهاشو و اينكه چه سوره هايي تو هرماه بخونمو به جا بيارم...تو كتاب ريحانه بهشتي نوشته دكترم بهم گفت مشكلي نداري ولي بهت اجازه مسافرت نميدم... ميخواستيم بريم مشهد ولي نميريم ديگه...ايشاالله با ني ني ميريم دريا 2 هفته اي هست كه به ماموريت رفته...شرايط برام سخته كه نيست...خونه بابامم سيسموني هم هنوز نخريدم و منتظر دريا هستم كه بياد و بخريم...كار سختيه...من كه مراعات حال بابامو ميكنم و سعي ميكنم به اندازه باشه و اسراف نميكنم... خانم ها تو بارداري خيلي حساس و زودرنج هم ميشن...يعني مستعد افسردگي هستند...كه همسر نقش مهمي را در اين امر بازي ميكنه... در كل بگم ما خانومها هرچي هم از سختي دوره بارداري بگيم...آقايون درك نميكنند... ديگه عرضي نيست... مواظب خودتون باشيد حتما حتما دعام كنيد...باشه...حتمنا من حالم خوب خوبه خدا را شکر و نی نی هم عالی عالیه و هی وول میخوره پا به 6 ماهگی گذاشته ام دیگه میل و ولع خاصی به چیزی ندارم و عادی شدم فقط شبا خیلی خوب نمیخوابم آخه باید یا به دنده راست خوابید یا چپ...منم که عادت داشتم طاق باز یا دمر میخوابیدم...کتفم درد میگیره... به غیر از دانشگاه اکثرا خونه ام...نمیدونم چرا حوصله نت ندارم...وبلاگ نویسی هم دوره ای هستا...امیدوارم عفو بفرمایید... راستی 24 فروردین یک سالگی وبلاگم بود. مواظب خودتون باشید و دعام کنید دوستون دارم
سال 91 را به همه ی شما عزیزان تبریک عرض مینمایم و آرزوی سالی پر از معنویت و سلامتی و خبرهای خوب خوب براتون دارم. من هم خوبم خدا را شکر و از اینکه تاخیر داشتم عذرخواهی میکنم. الحمدلله رب العالمین، که به من و دریا لطف خود را عنایت کرد و یه دخمل سالم و ایشاالله صالح به ما عطا نموده است...به خاطر این هدیه آسمونی سالم خدا را هزاران مرتبه سپاس میگویم. وقتی رفتم سونوگرافی اول به دکترم گفتم میخوام از سلامت جنینم باخبر باشم و بعد هم جنسیتش... من تو مانیتور نگاه میکردم و دکتر هم توضیح میداد: اول نوار قلبش را گرفت...صداش را گذاشت که بشنوم...گوم گوم گوم...یه حس خوب بود...منم زیر لب الحمدلله میگفتم...ایشاالله همه خانم ها این حس خوب توصیف نکردنی را تجربه کنند... این سرشه...یه سر گرد داشت...این گردنشه...این چشماشه...این پلکاشه...اینم لبشه...لب شکری هم نیست...خواب هم بود. بعد اومد سراغ تنه...این ستون فقراتشه...این دستاشه...یهو نی نی دستاشو آورد بالا و من خندیدم...یه دست کوشولوی ظریف...بعد انگشتای دستشو شمرد12345... بعد رسید به اندام تحتانی...این لگنشه...این رانشه...استخوان رانش هم اندازه گرفت و نرمال بود...این پاهاشه... بعدش هم گفت جنین سالم سالم هست خدا را شکر و جنسیت دختر است...وزنش هم 420 گرم که نرمال بود. فعلا که زهرا خانوم صداش میکنم...قربونش برم من
خوبش این که خدا یه هدیه آسمونی بهم داد...بدون اینکه سختی بکشم و دکتر دوا کنم و نگران باشم...الهی شکر بدش هم اینکه عمومو از دست دادم... کاش عموم امسال پیشمون بود و برای عید دیدنی میرفتم پیشش...همیشه تو عیدا روم نمیشد باهاش روبوسی کنم و دست میدادم باهاش....زن عموم هم اصرار میکرد با عموت روبوسی کن... عموم یه شخصیت خاصی داشت...خیلی سنگین بود...بزرگ خاندان طایفه بود...همیشه سفید میپوشید و سنگین و باوقار روی مبل مینشست و کسی که پیشش بود را نصیحت میکرد و... سه ماه پیش فوت کرد... پارسال موقع عیدی دادن به زنش گفته بود امسال آخرین ساله که عیدی میدم!!!! امسال بچه هاش هفت سینو روی قبرش میچینند و سال تحویل پیش باباشونن... خدا صبرشون بده خیلی سخته... یادش گرامی از خدا میخوام سال 91 و سال های بعدترش سالی پر از سلامت و آرامش و خوشی و خبرهای خوب خوب باشه... از خدا میخوام خانوادمو ازم نگیره و همیشه سایه پدر مادر بالای سرم باشه...دریا هم برام حفظ کنه... کاش میشد خانواده آدم کم نمیشد... بعضی وقتا که تو خونه بابامم و میبینم همه دور هم جمعیم...یه لحظه فکر میکنم اگه خدای نکرده مادرم یا پدرم الان بین ما نبود چقدر خونه سرد بود... خدا برام نگهشون داره... برای شما عزیزان هم آرزوی سالی خوب و بابرکت دارم... پیشاپیش عیدتون مبارک
آخرین چهارشنبه اسفندیتون بخیر و خوشی ما3 تا !!! دیشب رفتیم چهارشنبه سوری... البته فقط تو ماشین بودیم و شیشه ها هم تا خرخره بالا کشیده بودیم که ترقه ای چیزی نندازن تو ماشین و من بپرم رو هوا ... ساعت 11 رسیدیم خونه...هندونه خونم پایین اومده بود!! تو راه هندونه
خریدیم و اومدیم خونه...منم زدم بر بدن و آرامش گرفتم و لالا کردم... فردا آخرین روزیه که میام سر کار...میخوام بشینم تو خونه و استراحت
کنم...شکمه هم داره روز به روز جلو میاد روم نمیشه جلوی ارباب رجوع...البته
کلاس پیام نور به قوت خودش باقی هستااا....ولی اینجا نمیام دیگه... میخواستم از ماه قبل نیام ولی نذاشتن... برادرزادمو معرفی کردم بیاد به جای من... یه چند روزی هم هست که دارم آموزشش میدم... چقدر خوبه تو خونه باشی و به همه کارات برسی و خونه پدر مادر و آبجی هات
و مسجد محله بری و وقت هم کم نیاری و سر فرصت قرآنتو برا نی نی بخونی و
دریا هم که از کار میاد خونه شنگول باشی و نذاره استراحت کنه...
نگرانتون شدم کجایید؟؟!! منتقد و نقطه و...
ویار جدید من میل سگی به چای...هم بوش و هم نوشیدنش...به به...تو استکانم نه...تو لیوان های شربت خوری میخورم که نخوام دائم پاشم بریزم... در صورتیکه تا 3 ماهگی اگه کسی چای میآورد واسم نمیخوردم خودم هم دم نمیکردم...
دیگه کم کم که حالت تهوع صبحگاهیم تموم شد و رفتم تو ماه 4... دیروز دریا جان گفتند که دیگه که تهوع نداری میگو درست کن برای ناهار دریا میگو را از فریزر درآورد و گذاشت تو یخچال که تا ظهر که من برمیگردم از سر کار یه کم یخش باز شده باشه و بتونم تمیز کنم... از خونه که داشتیم میرفتیم بریم بیرون سر کار... دیدم شیر روی میز آشپزخونه هست و اومدم بگذارم تو یخچال...درب یخچال که باز کردم چشمم خورد به نایلکسی که توش میگو بود...هونجا جسارته 3-4 تا عق از ته دلم اومد بیرون...اشک تو چشم جم شده بود و حال تهوع گرفتم... حالا من موندم ظهر که میرم خونه چطور درب یخچالو باز کنم و هندونه بردارم!!!!!!
خوبید؟خوشید؟ ایشاالله که جو عید همه را گرفته باشه و حال و هوای همه بهاری باشه ما هم خوبیم...خدا را شکر 28 اسفند میریم شیراز خونه پدر و مادر دریا سال 91 سومین عیدی میشه که پیش دریا هستم جمعه ادامه خونه تکونی داشتیم...جای اصلی خونه...آشپزخونه ما هستیم و یه دونه جمعه...جمعه ها را زیاد میخوابیم... ساعت 10 بود دیگه که به دریا میگم صبحونه چی میخوری(حالا اصلا حال و حوصله صبحونه آماده کردن نداشتم...اینطوری گفتم که بگه مثلا یه چیز راحت مثل بیسکویت و شیر...) میگه:نون تست که لاش پنیر و گردو باشه و تو تستر برشته شده باشه...بهش میگم امر دیگه ای ندارید؟؟؟ بعد از صبحانه امر واجبم را زدم بر بدن(یعنی هندونه)...در حین خوردن دریا را دیدم با پوزخندی داره نگام میکنه...حتما تو دلش میگفت این وقت روز چطور دلش میکشه... بعدش هم دریا مثل برق پا شد و گفت پاشو دست بکار شیم... من:چی؟ دریا:آشپزخونه را بشوریم... من که خیالم راحت بود که نقش مدیر اجرایی را در این امر دارم... خلاصه دیدم با یه چشم به هم زدن تمام وسایل آشپزخونمو آورده وسط هال و تو اتاق...بعدشم میگه اووووووووووووووو چقدر وسیله تو آشپزخونه داری... بعدشم با شلنگ از سقف آشپزخونه تا کف...تو یخچال...گاز...همه جا را شسته برام... در حین کار میگفت میخوام نی نی که میاد خونمون تمیز باشه... منم کلی ذوق میکردم تو دلم... بعدش گفتم سال دیگه اینوقتا...داریم خونه تکونی میکنیم یه ورووجک چهار دست و پا هی میاد تو آبها تو آشپزخونه...هی من باید برم بگیرمش... قبلش هم برق را قطع کردیم ولی طفلی دریا 2 بار یکم برقش گرفت... منم تا کار میکردم...میگفت نکن... بشین ....اینجا نرو سر میخوری...مواظب باش....بالا نرو می افتی... شنیدن این حرفا خیلی حال میده نه؟؟؟؟!!!!((بابا کمبود محبت!!!)) ظهر هم چون اجاق گازمون خیس بود...پیک نیک بردم تو بالکن و اول برنج را کته کردم و بعد گذاشتمش رو بخاری که دم بکشه و بعدش مرغ را روی پیک نیک پختم... یه گوشه ای تو هال جا پیدا کردیم و روزنامه پهن کردیم و غذا را زدیم بر بدن...بعد از استراحت کوتاه... دریا که از هفته قبل برای ته کابینت ها به پیشنهاد خودش روکش خریده بود...ته کابینت ها را خشک میکرد و من میبریدم و اون پهن میکرد... بعدش هم بابام زنگ زد نمیاین اینجا... که گفتم خونه تکونی داریم و نمیرسیم...میگه 2 نفر آدم که خونه تکونی نمیخواد دیگه!!!!!!! خلاصه بعدش نوبت جا دادن وسایلا بود...من این قسمت از کارو خیلی دوست داشتم... یاد روزهایی که میخواستیم عروسی کنیم و جهاز میچیدیم افتاده بودیم... طفلی دریا اون روزها دست تنها خونه را که تحویل گرفته بودیم با اینکه نو بود کلی همه جا را شسته بود و شیشه ها را تمیز کرده بود و...البته یکی دو بار داداشم برادرزادم و کارگر رفتند ولی کار هیشکی را قبول نداشت... وسایلا را شیک برام چید و بهتر از روز اول هم شد حتی... دریا تزهای جدیدی هم میداد که برای اینکه تو ذوقش نخوره و تشویق به این کارا بشه موافقت مینمودم باهاش!!! دیگه شده بود ساعت 20 ...من با اینکه زیاد کار نکرده بودم ولی همش رو پا وایستاده بودم...خیلی خسته شده بودم... بساط میوه خورون را چیدم کنار بخاری....هندونه و توت فرنگی و پرتقال و خیار... بعد که میوه را خوردیم... من دیگه افقی شدم کنار بخاری...دریا همینجور تو آشپزخونه بود... میرفت میاومد...تو این اتاق تق و توقش میومد...تو اون اتاق تق و توقش میومد... میگفتم بیا بشین بچچچچچه...تموم شد که...چه جونی داری ماشاالله... میگفت جون خر دارم نه... منم با شرمندگی و لوسی و اینا:وایییی نه این حرفا نزن بعدش میگه خانومییییی آشپرخونت تمیز شده؟؟؟؟(البته با لحن خاص خودش با من که اینجور مواقع لوس میشه و بچه گونه حرف میزنه)میگم آره میخوای شب رختخوابو ببریم اونجا بخوابیم....؟؟؟؟!!!!(منم با لحن مخصوص خودم با دریا) خلاصه تا 11 شب همینجور فعالیت داشت...منم کنار بخاری دراز کشیده بودم...پاهام خیلی درد گرفته بود...خیلی قرار شده بعدش هم همه جای خونه را برام جارو بکشه...دستش درد نکنه البته همیشه اینقدر بهم کمک میکنه ها...پسر خوبیه...حالا همه خوب و بد دارند و گل بی عیب خدا هست ولی رویهم رفته پسر خوبیه...تنها تخصصی که نداره آشپزیه... تازه که باهاش آشنا شده بودم بهش میگفتم چی بلدی بپزی... میگفت 2 تا غذا... گفتم چیااااا؟ گفت تخم مرغ و گوجه گوجه و تخم مرغ!!!!! این هم هنوز برای ما درست نکرده...
اینقدر میل به هندونه دارم که خواب میدیدم همسایه روبروی خونه مامانم اینا دم در خونشون یه گاری پر از هندونه شیرین و قرمز حب کرده(باز کرده)گذاشته... منم اینقدر تو خواب هوس کرده بودم ولی روم نمیشد برم بخورم... پریشب با دریا نون پنیر و هندونه خوردیم...خوشمزه ترین شام زندگیمو خوردم... بدبخت دریا هم مجبوره هرچی من هوس دارم با من شریک بشه...اونم این چند روز کلی هندونه اجباری خورده!!! چند روز پیش باقلا دم مغازه دیدم ...راستش خیلی بهم چشمک زد ولی روم نشد به دریا بگم...آخه هوا سرد بود دلم نیومد بگمش از ماشین پیاده بشه... شبش خواب دیدم با خواهرم رفتیم یه جا خیلی شلوغ بود...مراسم بود...خواهرم دست کرد تو کیفش چند تا دونه باقلا دستش بود... گفت اونجا هم باقلا میدن...من نشستم و خواهرم رفت برای 2تامون باقلا بگیره!!!!!! عجبااااااااااااااااااااااااااااااا راستی دکترم مسافرته و هفته دیگه میرم برای تعیین جنسیت
عصر که با دریا داشتم ناهار میخوردم...وقتی ماست را با غذا خوردم چون سرد بود دندونم یه دردی گرفت و دستم را گذاشته بودم رو لپم و فشار میدادم بعد از ناهار دریا ادای دندونپزشکا را درمیآورد حالا دندون درد هیچی...من چیکار کنم که نمیتونم هندونه را با ولع بخورم؟؟؟ دندونپزشکی هم باید بی حس کنه که ضرر داره برای جنین...بدون بی حسی هم من طاقت ندارم 2- این روزها دریا داره
خونه تکونیمو میکنه....منم کمکشم ولی بیشتر مدیر اجرایی هستم 3-
دیروز کلاس داشتم...همیشه سر کلاسام برای اینکه میخوام با ماژیک روی برد
بنویسم و راحت باشم چادرمو میندازم...ولی این ترم نه...اگه گفتید چرا؟؟!!... 4- ترمهای قبل موقع درس دادن سر کلاس راه میرفتم.....اما این ترم همش پشت تریبون نشستم 5- امروز بعد از سر کار ،وقت دکتر دارم برای سونوگرافی و تعیین جنسیت...با دریا میریم ولی اون نمیتونه بیاد تو اتاق 6- شنبه میگم که نی نی مون پاپیون صورتیه نه برای من مهمه چی هست نه دریا...2 هفته پیش میتونستم برم سونوگرافی...امروز هم دکتر نوبتم داده و توفیق اجباریه خودم که رو حساب خواب خوبی که هفته قبل از بارداری دیده بودم و نمیدونستم که باردارم (ولی بودم)...میدونم چیه...ببینم درسته یا نه خوابو تههههریف میکنم واستون... الهی هرچی هست سالم و صالح باشه
ممنون از اینکه وقت میذارید و به اینجا سر میزنید... مهمون ناخواناده ما هم خوبه(کبوترمون)...اسمش بی بی گله...2 روز نه آب خورد و نه غذا و نه خوابید و رو پا وایستاده بود...بالش هم تیر تفنگ بادی خورده... چون من ازش میترسیدم...دریا نوکش را با زور باز میکرد و منم گندم میذاشتم داخل دهانش...بعدشم با زور آب بهش میدادیم...7-8 تا گندم خورد...
همیشه با کلید درب خونه را باز میکنه...منم تا تق درشو میفهمم میام پشت در آپارتمان و یواش درو باز میکنم و میام استقبالش دیروز هم تاخیر داشت هم اینکه زنگ در خونه را زد... درو که باز کردم اومد بالا و یه کبوتر سفید خوشگل دستش بود و داشت نازش میکرد... ادامه مطلب رمز نداره
ای کاش قدرشونو بیشتر بدونیم...
ما که نی نی مون بهمون تبریک گفته...با کلی لنگو لگد!!!
حدس میزنید نی نی من چیه؟
با علت بگید لطفا
ممنون
...خیلی درد گرفت
...
و با خلال دندان افتاده بود به جون دندونم که ببینه کجاشه و چی شده(یکی از دندونای ته دهنمه)...
چیز شیرین یا ترش یا سرد که میره زیر این دندونم درد میگیره...
...
...خیلی وسیله هام را
سرخود جا به جا کرده...طوری که بعضی وقتا میبینم یه چیز نیست سرجاش تو
کابینت...کلی دنبالش میگردم....آخرشم زنگش میزنم فلان چیز کجاست
...
...
یا کلاه آبی
!!!!!

:ادامه مطلب:
:ادامه مطلب:
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










